آیساآیسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

من و دخترم

اولین تولد

دلبر مامانی خیلی وقته نیومدم سر بزنم و برات عکسای خوشمل بزارم خبرای جدید اینه که دندونات شده 8 تا الآن دو هفته ای میشه که میری مهد دوست داشتنی ترین دخمله روی زمینی نفسه مامان اینم عکسای اولین تولدت که خیلی کوچولو خودمونی تو خونه مامان بزرگی گرفتیم اینم کیکه تولدته که خودم برات پختم تازشم کلی خوشمزه شده بود اینم بابابزرگای مهربونت دسته همه از زحمتایی که کشیدند درد نکنه اینم خستگی آیسا گلی تو تولد بیهوش شدی نفس ...
12 تير 1391

تولدت مبارک

گله مامان ، مامان بزرگی برات یه تولد کوچولو گرفت که خیلی هم بهت خوش گذشت ، کلی هم کادو خوشمل گرفتی دستشون درد نکنه خیلی خیلی زحمت کشیدند   ...
20 خرداد 1391

عکسای یادگاری

خوب ، برگشتم با عکسایی که قول داده بودم جیگمله مامام ببخشید نازم که دیر به دیر میام این روزا خیلی سرم شلوغه آیسا جونی عاشقه رانندگیه دوس داره تو ماشین پشته فرمون بشینه تازشم رو دست بابایی می زنه تا فرمونو ول کنه - اینم ماشینه آریا جونه که فلفله مامان سوار شده و پایین نمیاد. اینم عکسای اولین سیزده بدر گل دخمله مامانیش گله آفتابگردون مامانی عاشقه اینی که بعد از حموم با حوله تو خونه بچرخی عزیزه دلم تلاش برای به همزدن کیسه آجیل اینم دوس جونت آریا جون که یازده ماه ازت بزرگتره و خیلی باهات مهربونه   پیک نیک خوبی بود کلی هم خوش کذشت، عمو مجید و خاله ویدا بازم از این ...
11 خرداد 1391

بدون عنوان

دخمله قشنگم دیدی چه زود یک سال از اومدنت گذشت بهار مامانی، عزیزم از وقتی پیشه ما اومدی من و بابایی هر شب که آروم رو تختمون خوابیدی نازت میکنیم و خدای بزرگو بخاطر محبت بی اندازش به زندگیمون شکر می کنیم عزیزه دله مامان عاشقه شیطنتا و لوس بازیاتم نفسم گلم اینم یک کیک تولد کوچولو که برات پختم و بردم شرکت چون همکارای مهربونم دوست داشتن یه تولد کوچولو برات بگیرن . دستشون درد نکنه با کادوهای قشنگشون شرمندمون کردن اینم یه دخمله ناز خسته بعد از یه روز پر از شیطنت و جیـــــــــــــــــغ ...
10 خرداد 1391

با تاخیر

سلام نفسه مامان ، از آخرین باری که برات نوشتم یه ٥٠ روزی میگزره امیدوارم به خاطر تاخیرم من و ببخشی عســــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــم دوست دارم عزیزم خوب از کجا بگم برات فرشته کوچولوی مهربون مامان الآن قشنگ راه میری ، عاشقه اینی که با بابایی بری بیرون و خودت تنهایی راه بری و نمی زاری دستت رو بگیریم ٢تا دندون خوشگل بالا داری ٢ تا هم پائین تا هم داری در میاری نفسم شیطون شدی گلم اونقدر که هرکی میبینتت بهت میگه فـــــــــــــــــــــــــــلفـــــــــــــــــــــل هر وقت میرم خونه مامان بزرگه مهربون دنبالت خودتم پشت سرم وسایلت رو جمع می کنی تا چیزی جا نمونه هر وقت بابایی میاد خونه مدویی سمتش و از خوشحالی...
4 خرداد 1391

بهم تسلیت بگید، عموم رفت

راستش هیچ وقت دوست نداشتم راجع به همچین موضوعی چیز بنویسم اما ، عموم رفت خیلی سخت بود عزیزکم ، آدم خاصی بود همیشه هرجاکه بود منبع شلوغی بود ،‌هر وقت می یومد همه مگفتن که اومده با خنده های بلندش ، با شوخیهاش ، با سر و صداش همیشه مرکز توجه بود هر وقت خونشون بودیم و اونم بود ، دوست داشت کنارش باشیم و شاد باشیم دلم خیلی برای بچه گی هام تنگ شده اونوقتا که حبه انگورو لای لباش می زاشتو می گفت باید با دهنت بگیری تا به این بهونه بغلمون کنه و ببوستمون اونوقتا که به نظرم خیلی بزرگ می اومد اونقدر که دوسش داشتم، ازش حساب می بردم اونوقتا که برای اینکه به حرف بیارتم سر به سر بابام می زاشتو می گفت آقات مینه جیبت ...
22 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و دخترم می باشد